تبليغاتX
رها و شهرزاد
می نویسم دلواژه هایم را برای شهرزاد
سلام یه ایمیل یا یه دونه وبلاگی چیزی از خودت به من بده یه چیزی باید بهت بگم نمی تونم تو عموم بگم باید خصوصی بهت بگم منونم!

در جائی که عشق جرمه،رنگ لباس جرمه نمی تونم راحت زندگی کنم!
نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 3:23 توسط رها و شهرزاد | | لينك ثابت

دوست عزیزم MKS مهربان،این پست رو فقط برات و دارم می نویسم،من تازه آزاد شدم حالم هم بدکی نیستفتو معنای حرفام رو بهتر می دونی شاید بعضی ها با خوندش اشتباهاتی کنن! می خواستم بگم توی بخش نظرات از خودت یه چیزی بنویس تا بتونم باهات ارتباط داشته باشم چون از طریق بلاگ ریخته بهم و نمیشه رابطه ای داشته باشیم سیستمش تقریبا خراب شده متاسفانه! خیلی منتظرتم خیلی حرفا بات دارمخیلی زیاد خیلی خیلی زیاد بعد از 6 ماه یک سالی از تو دوست خوبم خبری نداشتم الان خیلی واجبه که باهات صحبت کنم نظرات رو تاییدی کردم که راحت باشی

در جائی که عشق جرمه،رنگ لباس جرمه نمی تونم راحت زندگی کنم!
نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 23:59 توسط رها و شهرزاد | | لينك ثابت

امروز تولدم بود ولی....]ناراحت[

در جائی که عشق جرمه،رنگ لباس جرمه نمی تونم راحت زندگی کنم!
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 0:59 توسط رها و شهرزاد | | لينك ثابت

سلام!

هنوز نفس می کشم هر چند خیلی سخت!

بعد از 157 روز دوباره دارم اینجا می نویسم نم یدونم چند نفر از شماها من رو به یاد دارین یا به اینجا سر میزنین ولی برام یه سریتون مهمین و امیدوارم این پست رو بخونین و برام کامنت بزارید از خودتو و البته با ا درس وبلاگ که من بیام پیشتون و براتون بنویسم از همه چیز پس سریعتر بخونید...


یک سوال: کسی در وبلاگم 21 خرداد سال پیش کامنتی با این  متن :"می شه بیاین بگین چی شده؟؟ این چند وقته؟؟ منم از اردیبهشت پارسال وبلاگمو شروع کردم همیشه هم اینجا سر می زدم و ذوق زده می شدم ولی نظر نداده بودم تا حالا
اگه می شه بیاین و بگین چی شده؟؟ چرا اینجوری شدین!" گذاشت و اسم مستعارشون"من" بود ازشون می خوام که اگه هنوز اینجارو می خونن ادرس بلاگشونو بدن تا براشون توضیح بدم!

در جائی که عشق جرمه،رنگ لباس جرمه نمی تونم راحت زندگی کنم!
نوشته شده در یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 22:11 توسط رها و شهرزاد | | لينك ثابت

امشب وقتی دلم یه دنیاس که گرفته! اومدم بگم که هنوز زندم نفس می کشم امید دارم ولی انگار مرده ام!در اوج پیروزی هایم لذتی ندارم!می دونین چرا اینجوری شدم؟چون خیلی وقته نیستی !صداتو نشنیدم! نکه عشقمون مرده باشه نه! فقط نیستی چراشو نمی دونم نمی دونم نمی دونم نمی دونم! شایدم می دونم خودمو به ندونستن میزنم! اینم نمی دونم به خدا!دستام دارن سنگینی می کنن...اشکام نمی دونم میان یا نه! صداتو می خوام! دستاتو!بودنتو!دیدنتو بعد از ماه ها! امشب آپ کردم باز بعد از مدتها! آپ مردم تا بلند بگممم::

سیرووم اِم کِــــز !



پی نوشت: اجیم دعوام کرد تا دوباره آپ کنم!
در جائی که عشق جرمه،رنگ لباس جرمه نمی تونم راحت زندگی کنم!
نوشته شده در پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 23:4 توسط رها و شهرزاد | | لينك ثابت

چقدر گاهی همه قلب آدم همه وجود آدم با یه حرف با یک کلمه به راحتی تمام میشکنه!و امروز من شکستم فقط با یک جمله!

در جائی که عشق جرمه،رنگ لباس جرمه نمی تونم راحت زندگی کنم!
نوشته شده در دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 23:22 توسط رها و شهرزاد | | لينك ثابت

درد،درد،درد،چه درد سنگینی !داره خفم می کنههه!

در جائی که عشق جرمه،رنگ لباس جرمه نمی تونم راحت زندگی کنم!
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 0:4 توسط رها و شهرزاد | | لينك ثابت

همه میگن جشن بیست سالگیشون شیرین ترین جشنه اصولا تو خانواده ها  تا یکی بیست سالش میشه کلی بهش حال میدن و باهاش خوب و خوشن و خشوحالش می کن و برای اون فرد کلی خوشی داره این تولد اما برای من برای من دیوونه برای منی که همیشه مشکلاتمو عادت داشتم خودم حل کنم همیشه رو پای خودم وای ساده بودم  به عمر زحمت کشیده بودم و این شده بود و کلی ذوق داشتم که تا آخر تابستون می تونم به اون چیزی که می خوام برسم تبدیل به یک زحر مار شد یه خاطر بد یه روزی که برام از همه روزها توی زندگیم بدتر بود روزی که کاش هیچ وقت اتفاق نمی افتاد این روزو هفته قبلش پر از بدشانسی بد اخلاقی و عم و غصه بود و وعده های دروغین و ریا کارانه!

اول از همه پدر بزرگم فوت شد(خدایش بیامرزد)بعد از اون تمام پولیو که از بچگی تا الان کار کرده بودم و با هزار زحمت جمع کرده بودم و کلی ذوق داشتم که تا چند ماه دیگه اون ماشینی که دوست دارم رو می خرم ببازمشو از دست بدم!بعد از اینها بابام جلوی همه تو یمراسمها وقتی می بینه همه دارن از تعریف می کنن البته تعریف از خودم نباشه ول یهمه به بابام می گفتن خوش به حالت که پسرت اینقدر کنارته هواتو داره اینقدر سالمه و پی هیچ چیزی نیمره و هیچ خلافی باهاش نیست و با ادبه بابم هم باری اینکه ریا کنه و بگه که آره من خودم هم می فهمم بیاد بگه که آره کارای آقاجون که تموم شد برای رها خونه می خرم و بعدش هم پراید رو می دم بهش یا اگه نخواست پولش می دم هر چی دوست داره بخره ولی بعد که تنها میشیم(دقیقا همین جنددقیقه پیش) بیاد و داد و بیداد کنه که آره رها تو اگه کثافت و خلاف بوی یا از اینم بهتر و خوبتر بودی برای من هیچ ارزشی نداشت مثل همین الان که هیچ ارزشی برای من،موقعیت و کارات نداره و من بیام برای توی فرصت طلب این همه خرج کنم و ماشین و خونه بخرم!

دلم می خواست بهش بگم بابا جونم الهی قربونت برم ولی شده تا الان ازت هزارتومن بگیرم؟شده از اعتباره تو استفاده کنم و برم بگم من پسره فلانیم کارمو راه بندازین؟دلم می خواست بهش بگم اون موقع که پول نداشتی یه بار بهت نگفتم که بابا من اینو م یخوام اونو می خوام که یه موقع بهت فشار نیاد و دلت نشکنه که بچت چیزی ازت می خواد و تو نم یتونی براش فراهم کنی ! الانم فرقی نکرده هیچ فرقی نکرده الانی که شما رستورانت تا چند ماه دیگه باز میشه و خونه می خری و زانتیا سوار میشی هیچ فرقی با یک سال پیش که کلی ذوق داشتی که تونستی پراید بخری نداره من همون رهام همون رهائی که هیچی ازت نمی خواد ولی دلش می خواد باباش یکم قدرشو بدونه یکم فقط یکم وقتی دارم برای خاطر تو توی دهن شیر میرمو می بینی وقتی خرت از پل جست نگی که نه ندیدمو تو این کارو نکردی و تو راز دار نیستی و تو لایق نیستی!باب من همون رهام می بینی نشونم اینه که حالا که داری دوباره پولدار میشی من هنوز دارم قست نوت بوکمو خودم میدم قبض موبایلمو خودم میدم کرایه راهمو خودم میدم لباساما خودم می خرم هنور دارم روزی ۱۶ ساعت برای یه تیکه نون سگ دو میزنم هنوز با اونکه این همه ضرر مالی به خاطر حفظ آبروت دادم دستم جلوت دراز نیست یه کلمه نگفتم بابا من این همه پولو به خاطر شما باختم بهم برش گردون!

گاهی وقتها دلم می خواد بیای بابا توی دانشگاه بچه ها رو ببینی هرچند می دونم بازم میگی اونا خوبن و فهمیده و  تو نفهم و ساده و خری و نالایق!ولی دلم می خواد ببنی که دوست من میگه عین جملشو میگم: میگه بابای مردشور بردم می خواد خودش پرادو بخره و این پژو پرشیا رو به من بندازه!دلم می خواد ببینه که این بچه ها چجوری خرج می کنن و بعد به بابا هاشون زنگ میزنن که اره ما امشب ۳۰۰ هزار تومن شام خوردیم حسابش کن!بعدم که من بهشون میگم بچه ها حیا کنید زشته باباتونه وظیفه نداره این همه خرجتون کنه بگن چشمشون کور می خواستن بچه دار نشن! گاهی وقتها م یگم کاش منم اینجوری بودم و این ضربالمثل رو(عروس هرچی پر خرجتر پر ارج تر)به پسر هرچی کثافتتر لایقتر  تغییر می دادم!

کاش بابا یکم درک می کردی که چجوری جلوی اون همه دشمنت اومدم توی تالار کنارت وایسادم و ابرو داری کردم که تو خسته نشی که راحت باشی ماش می قهمیدی مه جرا روزی ۱۲ ساعت توی این یک هفته رانندگی کردم و سگ دو زدم که بعدش بهم نمی گفتی تو که این همه ادعات میشد با ماشین معلوم نبود کجا بودی!کاش می فهمیدی کجا بودم کاش می فهمیدی که چرا وقتی می مودین خونه از قبرستون حونه رو چرا تمیز کرده بودم کاش می فهمیدی! کاش کاش کاش

کاش می شد بعضی دیگه از حرفارو اینجا می زدم!

کاش الان نمی یومدی دلمو به دست بیاری!

کاش میزاشتین یکم بیست سالگیم بهم خوش بگزره کاش کاش کاش!

در جائی که عشق جرمه،رنگ لباس جرمه نمی تونم راحت زندگی کنم!
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 21:24 توسط رها و شهرزاد | | لينك ثابت

۱۵ اردیبهشت ماه!سالروز تولد من!تولدی که هیچ کس یادش نبود  فقط و ف قط یک نفر بهم تبریک گفت که چاکرشم!اما بقیقه انگا رنه انگار که منی وجود دارم و داشتم!از دیروز تا الان از غصه دارم میمیرم چون خیلی از اونیائی که انتظار داشتم بهم تبریک بگن نگفتن!نگید چه لوس شدی رها !نه اینطوری نیست!من تولد همه برام مهمترین رویداد زندگیم هست اما تولد خودم رو هیچ کس...

بیخیال دلم گرفته

 

در جائی که عشق جرمه،رنگ لباس جرمه نمی تونم راحت زندگی کنم!
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 11:48 توسط رها و شهرزاد | | لينك ثابت

خوب به سلامتی نمایشگاه مطبوعات تموم شد،هر چند تو آخرین لحظات متوجه شدیم که توی نمایشگاه بمب گذاری شده بود و قصد جونمونو کرده بودن ولی به هدفشون نرسیدن و بچه های اطلاعات سریع موضوع رو متوجه و پیگیری کردن(این بار خدا خیرشون بده)و مشکل حل شد خلاصه قرار بود به من هم به عنوان جوانترین خبرنگار حرفه ای استان جایزه بدن ولی از شانس من امسال این جایزه رو حذف کرده بودن!ایشالله ساله دیگه برترین سردبیر رو می گیرم!ایشاللللللله!حلاصه خیلی خوب بود هر چند خسته شدم خیلی زیاد ولی می ارزید چون باعث شد که به زودی به خبرگزاری مهر جائی که همیشه ارزوی همکاری باهاشو داشتم راه پیدا کنم!

پی نوشت: خدا شکرتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت

در جائی که عشق جرمه،رنگ لباس جرمه نمی تونم راحت زندگی کنم!
نوشته شده در جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 0:25 توسط رها و شهرزاد | | لينك ثابت

خوب سلام

هنوز درگیر نمایشگاه مطبوعات هستم،دیروز صبح از رئیس کل فرهنگ و ارشاد اسلامی جایزه کوچکترین خبرنگار حرفه ای رو گرفتم و امشب هم استاندار اومده بود و میگفت آقا اینقدر تند ننویس !آخه من توی طول نمایشگاه گیر دادم شدید به بحث تعرفه های پزشکی خبری که بد جور توی دستگاه های کشور بازخورد داشت و حسابی همه به خاطر این افشاگریه من،عصبانی هستن و چون حق باهام هست کسی هم چیزی نمی  تونه بگه خلاصه اوضاعی شده و جای همه خالیه محیط فوق العاده دوست داشتنی هست جائی که همه ی بچه های خبر جمعند و در کنار هم به نیش و کنایه زدن به مسئولان می پردازند حالا چند نفرمونو بعد از این نمایشگاه بازداشت کنند مشخص نیست! خلاصه روزگاری است!اگه رئیشارشاد بیچاره می دونست من این خبر را رو میکنم عمرا جایزه بهم نیم داد بلکه حکم اعداممو صادر می کردخوب من برم که رئیس اداره استاندارد و رئیش  دانشگاه خوراسگان دارن میان اینجا دیدنم فعلا!

در جائی که عشق جرمه،رنگ لباس جرمه نمی تونم راحت زندگی کنم!
نوشته شده در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 23:52 توسط رها و شهرزاد | | لينك ثابت

سلام،امروز روز اول افتتاحیه نمایشگاه مطبوعات بود توی اصفهان و من هم به عنوان یک مطبوعاتی حرفه ای در سالن حرفه ای ها توی غرفه خودمون بودم و شاگردام حلقم کرده بودن امروز برام خیلی روز خوبی بود چون بعد از مدتها تونستم جائی باشم و کمی خوشحالباشم آخه دیشب هم یه خبر خوب خانوم معلم بهم داد!واین فوق العاده بود!خلاصه امروز نتیجه سالها دنبال خبر و روزنامه دویدنمو دیدمو کلی خوش گذشت و احساس غرور کردم !خوب کسائی که دوست دارن منو ببینن می تونن بیاین نمایشگاه اصفهان و توی سالن نقش جهان(سالن حرفه ا یها من رو ببینند) البته نمی گم توی کدوم غرفه ام اما همین قدر میگم که یکی از همین ۵۰ غرفه دار هستم! ببینم که کدومتون می تونید منو بشناسید جایزه دارین!

خلاصه روزهای تقریبا خوبی است!امیدوارم بازم این روزا باشه مخصوصا چون من تصمیم گرفتم آدم بشم!خوب وقتم تموم شد باید برم سر غرفه بازم می نویسم فعلا!

در جائی که عشق جرمه،رنگ لباس جرمه نمی تونم راحت زندگی کنم!
نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 22:55 توسط رها و شهرزاد | | لينك ثابت

 باز امشب فیلم مورد علاقمو دیدم!"آواز قو" این فیلم دیالوگهاش رویدادهاش حرفائی که توش زده شده برام پیش اومده تا حدودی وقتی بهرام رادان در نقش پیمان رو می بینم یاد خودمو حرفام می افتم حرفائی که خیلی گرون برام تموم شد ولی هنوزم از گفتنشون پشیمون نیستم و هنوز هم درست همون دیالوگ پیمان رو همه چا میگم!در جائی که یک خاکی پو سیاه ذات به خاطر اینکه از رنگ پیرهن من خوشش نمیاد و به من میگه بچه قرتی نمی تونم زندگی کنم!در جائی که عشق جرمه نمی تونم زندگی کنم!

یاد میائد یه بار جائی بودمو درست اینحرف پیمان را گفتم: من معشوقم رو جوری دوست دارم و عشاقشم که شما حتی اینجوری عاشق خدا نبودید حتی با اون پینه های پیشونیتون!یادم میاد توی مجلسی نشسته بودیم و یکی از روحانیون مطرح و محبوب جوونای ایران داشت در مورد فروغ و ابتذال توی شعرهاش حرف میزد که منم بلافاصاصه چند بیت از خیام ،حافظ،مولوی و سعدی خوندم و گفتم اگه شعر فروغ ابتذاله اینا چین؟و اون روحانی منو از مجلس اخراج کرد!یه بار رئیس یکی از دانشگاه های مطرح یارانتوی دانشگاه داشت سخنرانی می کرد در مورد عشق و اینا که من کنترلمو از دست دادمو بحث داغی شکل گرفت که که گرمای بحث برای من ۲۴ ساعت بازداشت رقم زد!که توی بازداشتم درست مثل پیمان به خاطر تعهدی که ندادم! کلی بحث و دعوا شد!

الان رو که می بینم خیلی آروم تر شدم،شاید به خاطر خواسته های مکرر عشقمه که از کله شقی دست بردارم و نصیحتهای هدا!

ولی همیشه میگم در جائی که عشق جرمه،رنگ لباس جرمه نمی تونم راحت زندگی کنم!

در جائی که عشق جرمه،رنگ لباس جرمه نمی تونم راحت زندگی کنم!
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 0:54 توسط رها و شهرزاد | | لينك ثابت

با تو قصه گفتنم هی
به تو زنده بودنم هی

با تو قصه گفتنم هی
به تو زنده بودنم هی

بیا با دلم به سر کن
لباس عشق رو به بر کن
اگه با دلم نساختی
برو عالم رو خبر کن

من برات خونه می سازم
خونه ای رو بام دنیا
حیاطش دشت گل سرخ
با یه حوض قد یه دریا

با تو قصه گفتنم هی
به تو زنده بودنم هی
با تو قصه گفتنم زنده بودنم دل سپردنم هی

برات از هر نوع پرنده
جفت عاشقی میارم
تو کناره های باغچه
گل اطلسی می کارم

نه نگو نیستی با این دل
نه نگو از عشق چه حاصل
عمر ما طی شد به تعارف
نه نگو بنده چه قابل

با تو قصه گفتنم هی
به تو زنده بودنم هی
با تو قصه گفتنم زنده بودنم دل سپردنم هی

با تو قصه گفتنم هی
به تو زنده بودنم هی
با تو قصه گفتنم زنده بودنم دل سپردنم هی


در جائی که عشق جرمه،رنگ لباس جرمه نمی تونم راحت زندگی کنم!
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 0:51 توسط رها و شهرزاد | | لينك ثابت

خوب در ادامه سلسله بحثهای آموزش عشقولی توسط خودم می خواستم یک سری روشهای عاشقانه که بیشتر به درده مردا می خوره تا با معشقوشون انجام بدن رو بگم البته این روشها برای خانمها هم کاربرد داره ها!ولی خوب می خوام تا می تونم یکم اینجا قوه عشقولیه ی مردها  و ژسرها را راه بندازم امیدوارم روزی بشه که همه خونه ها ژر عشق و علاقه و زن زلیلی به شیوه مدرن بشهالبته فراموش نکننن اقایون محترم که اینجاب رئیس کل سازمان جهانی زن زلیلان هستما ا ا ا ا ا ا ا!

۱-هرگز و هرگز و هرگزززززززز روز تولد طرف مقابلتان را فراموش نکنید!

2- خودتان را نسبت به موفقّيّت‌هايش مشتاق نشان دهيد.

3- بکوشيد تا هميشه بر سر مسائل با هم به توافق برسيد، در اين صورت زندگي‌تان خيلي عاشقانه مي‌شود.

4- وقتي پشت چراغ قرمز ايستاده‌ايد به همسرتان لبخند بزنيد و سر به سرش بگذاريد.

5- کارت تبريکي برايش بفرستيد و داخل آن بنويسيد او بهترين نعمتي است که خداوند به شما ارزاني داشته است.

(زنان از راه گوش‌هايشان عاشق مي‌شوند و مردان از طريق چشم‌هايشان).

6- سعي کنيد عشق‌تان در چشم‌هايتان چون ستاره‌اي بدرخشد.

7- هرگاه خواستيد يک ملاقات به يادماندني داشته‌ باشيد به خاطر بسپاريد که خوردن مشکلات در کنار يکديگر بهترين راه ابراز احساسات عاشقانه است.

(بهتر است عاشق شويد و در عشق‌تان شکست بخوريد تا اينکه هرگز عاشق نشويد...).
8- ستايش خود را در جمع به او ابراز داريد.

9- سعي کنيد بازدم نفس‌هايتان هميشه خوش‌بو باشد.

(عشق، انبوهي از بزرگ‌نمايي‌ها و تفاوت‌هاي ميان يک شخص و افراد ديگر است...).

10- پس از پايان هر نوع جر و بحث و دعوا، غرورتان را زير پا گذاشته و از همسرتان عذرخواهي کنيد.

11- بکوشيد تا احساساتش را متحوّل سازيد، هميشه بايد براي قلبش مانند يک محرک باشيد، نه هم‌چون يک نوشيدني آرام‌بخش...!

12- هرگز براي انجام ندادن کارهايش سردرد را بهانه نکنيد.

13- چگونگي خواندن فکر يکديگر را بياموزيد.

14- در مواقع ضروري قوانين روزمره و عرف‌هاي اجتماعي را زير پا بگذاريد.

15- هنر مذاکره کردن را بياموزيد چون اين کار، کليدي براي گشودن درهاي عشقي ديرپاست. (اگر به دنبال دوستي که هيچ نوع ايرادي ندارد بگرديم، هرگز با کسي آشنا نخواهيم شد).

16- هر زمان که از راديو ترانه عاشقانه‌اي پخش مي‌شود به او بگوييد آن ترانه شما را به ياد او مي‌اندازد.

17- هرگز نگذاريد عشق‌تان به عادت مبدّل شود.

(هرگز نمي‌توانيد باور کنيد که ممکن است عشقي که در دل شما شکل مي‌گيرد. روزي خيلي بيشتر و بالاتر از حد باورتان باشد...!)

18- تنها به فکر خودتان نباشيد کمي هم به فکر طرف مقابل‌تان باشيد که شايد با مشکلات عديده‌اي دست و پنجه نرم مي‌کند و اين مشکلات فقط به دست شما حل مي‌شوند...!

19- کارهايتان را به‌طور مشترک بين هم تقسيم کنيد تا لحظات بيشتري در کنار هم باشيد.

20- زماني‌هايي که تلفني صحبت مي‌کنيد در ميان سخنان‌تان به يکديگر ابراز علاقه کنيد.

در جائی که عشق جرمه،رنگ لباس جرمه نمی تونم راحت زندگی کنم!
نوشته شده در شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 0:42 توسط رها و شهرزاد | | لينك ثابت